« دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956 | صفحه‌ی اصلی | دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956 »

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

آیزایا برلین

بخش دوم

چوکووسکی نویسندۀ برجسته‌ای بود که پیش از انقلاب اکتبر توانسته بود نام و آوازه‌ای پیدا کند. گرایشی به چپ داشت و مقدم انقلاب را گرامی داشته بود، اما او نیز همچون سایر روشنفکرانی که مزۀ استقلال رأی را چشیده بودند، به سهم خود مورد آزار مقامات شوروی قرار گرفته بود. راه‌های بسیاری برای حفظ سلامت عقل در دورۀ استبداد وجود دارد: راهی که او یافته بود آمیزه‌ای بود از کناره گیری طعنه آمیز و رفتار محتاطانه و صبر و شکیبایی بسیار، یعنی تصمیم گرفته بود فعالیت قلمی خود را به آبهای نسبتاً آرام ادبیات قرن نوزدهم روسیه و زبان انگلیسی و شعر کودکان و ترجمه محدود سازد و همین باعث شده بود که خود و خانواده‌اش از سرنوشت دهشتبار برخی از دوستان نزدیکش در امان بمانند. در ضمن  گفت که یک آرزوی بزرگ دارد که اگر بتوانم برآورده‌اش سازم، هر خواهشی داشته باشم به جبران آن عملی خواهد ساخت. آرزوی او خواندن اتوبیوگرافی ترولوپ بود. آیوی لیت‌وینوف، همسر ِ ماکسیم لیت‌وینوف، وزیر خارجۀ پیشین و سفیر وقت شوروی در آمریکا، که آن موقع در مسکو زندگی می‌کرد، گویا نسخه‌ای از آن را داشت اما نمی‌توانست پیدایش کند. سفارش نسخه‌ای از کتاب مزبور از انگلیس نیز با در نظر گرفتن فضای پر از سوءظنی که در زمینۀ ارتباط با کشورهای خارجی وجود داشت، کارساده و امنی نبود. نگارنده توانست این خواهش وی را پس از چند ماه بر آورده سازد، و به جبران آن، به اطلاعش رساندم که آرزوی من هم دیدار و آشنایی با بوریس پاسترناک بود که در کوی نویسندگان، موسوم به پره دل کینو (Peredelkino (زندگی می‌کرد. از قضا، چوکووسکی هم داچایی در آنجا داشت و گفت همواره از ستایندگان شعر پاسترناک بوده است، و شخصاً، هر چند صمیمانه دوستش می‌داشت، روابط‌‌ ‌شان همراه با زیر‌و‌بم‌های بسیار بوده است؛ از جمله آنکه علاقه‌اش به شعر اجتماعی نکراسوف و نویسندگان پوپولیست اواخر قرن نوزدهم، همیشه موجب خشم و رنجش پاسترناک بود؛ شاعری ناب که آبش با رژیم شوروی در یک جوی نمی‌رفت، و میانه‌ای با ادبیات متعهد از هر نوع به هیچ وجه نداشت؛ اما در حال حاضر روابط‌ ‌شان – خوشبختانه – حسنه بود و می‌توانست ترتیب ملاقاتی را بدهد، و بسیار گرم و دوستانه خواست در همان روز موعود سری هم به خانۀ خودش بزنم.

پاسترناک

بزودی بر من آشکار گردید که این کار، شجاعانه که چه عرض کنم، تا حد زیادی ماجراجویانه بود: تماس با خارجیان – بخصوص با کارمندان سفارتخانه‌های کشورهای غربی که همه بی استثناء از سوی مقامات شوروی، و بخصوص شخص استالین، جاسوس بشمار می‌رفتند – بکلی ممنوع بود. هنگامی که این واقعیت را، آن هم خیلی دیر، دریافتم، تصمیم گرفتم در ملاقات غیر رسمی با شهروندان شوروی جانب احتیاط را رعایت کنم، زیرا آنان را در موقعیت خطرناکی قرار می‌داد که گویا برخی از کسانی که خواهان دیدار نگارنده بودند کاملاً درک نمی‌کردند؛ عده‌ای متوجه این خطر بودند و می‌دانستند که دیدار با من همراه با خطراتی است، اما حاضر بودند به این خطر تن بدهند چرا که تمایل به تماس با زندگی در غرب برایشان یک امر حیاتی بود. عده‌ای هم محتاط‌‌ تر بودند و من این حزم مستدل را محترم می‌داشتم و با اینکه خیلی مایل به دیدار و گفتگو با شهروندان عادی شوروی بودم، مجبور می‌شدم تنها با کسانی رابطه برقرار کنم که بخاطر شهرتی که در غرب داشتند تا حدی در امان بودند. با تمام این احوال، احتمالاً بطور تصادفی با اشخاص بی‌گناهی ملاقات کرده و ناخواسته موجب زحمت آنان شده‌ام، و گاه نیز، در برخی موارد اشتباهاً، به من اطمینان خاطر می‌دادند که خطری متوجه‌شان نخواهد شد. هرگاه از آنچه که بعداً بر سر این افراد آمد اطلاع می‌یابم دچار عذاب وجدان می‌شوم و خود را از بابت تن دادن به وسوسۀ دیدار با برخی از پاک‌ترین، خوشایندترین، حساس‌ترین و عاطفی‌ترین انسان‌هایی که در عمرم دیده‌ام سرزنش می‌کنم. آنان همه از اندیشه‌ای سرزنده برخوردار بودند که در آن شرایط تعجب‌انگیز بود؛ و همه بس تشنۀ شنیدن و آگاهی یافتن از زندگی در آن سوی مرزهای کشورشان بودند و سخت خواهان برقراری یک ارتباط کاملاً انسانی با مسافری از جهان خارج که به زبان مادری‌شان سخن می‌گفت و، ظاهراً آنان را درک می‌کرد و آنان هم او را درک می‌کردند. البته نشنیده‌ام که کسی به دلیل ملاقات با من زندانی شده یا به تبعید رفته باشد، اما اطلاع دقیق دارم از مواردی که افرادی بخاطر دیدار با من مورد آزار و تعقیب قرار گرفته‌اند. این را هم شاید به یقین نتوان ثابت کرد، چرا که قربانیان غالباً خود هم نمی‌دانستند چرا کیفر دیده‌اند. تنها امید من آن است که آنان که جان سالم در بردند، خصومتی نسبت به مسافران خارجی که نا‌آگاهانه و شاید بی فکرانه باعث مخمصه‌ای شده اند احساس نکنند.

دیدار از پره دل کینو برای هفته‌ای پس از آن ضیافت شام ترتیب داده شد. در خلال همان هفته، در مجلس دیگری به افتخار جناب پریستلی (که هنوز مرهون حضورش درمسکو هستم، زیرا سبب گشوده شدن درهایی به روی من شد) با خانم آفینوگنووا آشنا شدم؛ رقصنده‌ای مجار-آمریکایی و بیوۀ نمایشنامه‌نویسی که در جریان یک بمباران هوایی در مسکو در 1941 "محترمانه" کشته شده بود، و ظاهراً اجازه  - و شاید دستور- یافته بود پاتوقی برای خارجیان علاقه‌مند به امور فرهنگی براه اندازد. به هر تقدیر، او مرا به این محل دعوت کرد و در آنجا با عده‌ای از نویسندگان روس آشنا شدم. مشهورترین آنان شاعری بود به نام ایلیا سِل‌وینسکی  که بی پروا اعلام کرده بود اگر رئالیسم سوسیالیستی ژانر صحیح نویسندگی است، شاید برای مکتب کمونیسم بهتر باشد ادبیاتی هم به سیاق رمانتیسم سوسیالیستی ترویج دهد، زیرا این سبک اجازه می‌داد نیروی خیال آزادانه‌تر بکار گرفته شود بی‌آنکه خطری هم برای وفاداری مطلق به نظام شوروی در بر داشته باشد. ( مدتی بعد از پاسترناک شنیدم که « سل‌وینسکی هم دوره‌ای در اوج بود، اما خدا را شکر که مدت‌ها از آن زمان می‌گذرد» ). این حرف‌ها گویا اخیراً باعث گوشمالی شدید او شده بود، و هنگامی که او را دیدم آشکارا در حالی عصبی قرار داشت. گفت به عقیدۀ او شکسپیر و بایرون و دیکنس و وایلد و شاؤ پنج نویسندۀ بزرگ انگلیسی‌اند، و شاید میلتون و برنز در ردۀ دوم باشند، و از من پرسید آیا با این نظر موافقم؟ عرض کردم که دربارۀ شکسپیر و دیکنس هیچ تردیدی نیست، اما پیش از آنکه بتوانم دنبالۀ حرف را بگیرم رشتۀ سخن را در اختیار گرفته و افزود که آنها به نویسندگان معاصر بیشتر علاقه دارند، و پرسید نظرم دربارۀ گرین‌وود و آلدریج چیست؟ گفتم که می دانم این دو از نویسندگان معاصرند، اما اعتراف کردم که با آثارشان آشنایی ندارم، شاید از آن رو که بیشتر سال‌های جنگ را بدور از انگلیس بسر برده بودم، و پرسیدم با چه کتاب‌هایی از این دو آشنایی دارند؟ این اعترافِ مرا دوستان به هیچ وجه نمی‌توانستند باور کنند.  مکاشفه به عمل آمد که آلدریج یک رمان نویس کمونیست استرالیایی بود و گرین‌وود رمان پرفروشی نوشته بود به نام جیرۀ عشق (Love on the Dole ) و آثار هر دو به روسی ترجمه شده و با تیراژ کثیری به چاپ رسیده بودند. کتابخوان‌های عادی شوروی آگاهی اندکی از ارزش‌های غالب در سایر جوامع، یا بخش‌هایی از آنها داشتند؛ یک کمیتۀ رسمی ادبی زیر نظر دایرۀ فرهنگی کمیتۀ مرکزی حزب تصمیم می‌گرفت کدام کتاب‌ها ترجمه شوند و با چه تیراژی انتشار یابند، و گویا نویسندگان معاصر انگلیسی در آن برهه از زمان، عبارت بودند از آ. ج. کرونین ( که رمانی به نام قصر هاتر  Hatter’s Castleدر آورده بود) ، سامرست موآم و پریستلی، که دو یا سه نمایشنامه‌شان بر سر زبان‌ها بود، و البته رمان‌های گرین‌وود و آلدریج ( دوران گراهام گرین و سی پی اسنو و آیریس مرداک و آن "جوان خشمگین" که در سال‌های بعد وسیعاً آثارشان به چاپ رسید، هنوز آغاز نشده بود). احساس کردم که سخن من دایر بر اینکه با نام و آثار دو نویسندۀ مورد نظر آنان آشنایی ندارم ممکن است موجب آن گردد که میزبانانم گمان برند در عقیده‌ام صادق نیستم، چرا که از خادمان یک قدرت سرمایه داری غربی بودم و از این رو می‌بایست قابلیت‌های نویسندگان چپ را انکار نمایم. همان طور که خودشان مجبور بودند، راست یا دروغ، از وجود بیشتر نویسندگان و آهنگسازان مهاجر روس بی‌اطلاع باشند. مثلا سل‌وینسکی به صدای بلند و با بیانی بسیار خطابه وار، تو گویی برای جماعتی عظیم سخن می گوید، گفت: « می‌دانم که در غرب ما را کنفورمیست می دانند. ما هم این را می‌پذیریم. البته که کنفورمیست هستیم، چرا که دریافته ایم هر گاه از احکام حزبی منحرف شده‌ایم همواره معلوم شده است که حزب بر حق بوده است و ما بر خطا. همیشه و همیشه. این نیست که آنها ادعا می کنند آگاه تر از ما هستند؛ بلکه واقعا آگاه ترند. دید عمیق‌تری دارند، چشمان تیزبین‌تری دارند و افق‌های وسیع‌تری را می‌بینند.»  بقیۀ دوستان کمی بی‌قرار به نظر می‌رسیدند؛ این حرف‌ها آشکارا برای میکروفون‌های مخفی‌یی بود که بدون آنها هیچ ملاقاتی صورت نمی‌گرفت. در حکومت‌های استبدادی، ابراز عقیده در جمع و در خلوت ممکن است یکسان نباشد، اما طغیان سل‌وینسکی شاید به دلیل وضع متزلزل خودش، خیلی ناشیانه و مصنوعی بود، و سکوتی آکنده از شرمساری در پی آورد. ولی من آن موقع مترجه اصل قضیه نبودم و در پاسخ گفتم که ابراز عقیدۀ آزاد، و حتی بیان نظرات سیاسی، هیچ خطری برای نهادهای دموکراتیک نبایستی داشته باشد. بانوی زیبارویی که گویا زمانی از منشی‌های لنین بوده و حالا با یک نویسندۀ نامدار شوروی ازدواج کرده بود، گفت: « حاکمیتِ جامعۀ ما مطابق قوانین علمی است، و اگر در علم فیزیک کسی نمی تواند آزادانه فکر کند – مگر نه اینکه کسی که قوانین حرکت را مورد سؤآل قرار دهد یا جاهل است و یا مجنون؟- چرا بایستی ما، مارکسیست‌ها، که قوانین تاریخ و جامعه را کشف کرده‌ایم، تفکر آزاد را در حوزۀ علوم اجتماعی مجاز داریم؟ آزادی بر خطا بودن، آزادی نیست؛ گویا شما فکر می‌کنید که ما اجازۀ بحث سیاسی نداریم؛ و من اصلاً نمی‌فهمم منظور شما از این حرف چیست. حقیقت، خود موجب آزادی و رهایی فرد می‌شود: بنابراین ما آزاد‌تر از شما غربی‌ها هستیم». و بعد سخنان قصاری از لنین و لوناچارسکی نقل شد. در پاسخ گفتم که این حرف‌ها را در آثار اُگوست کُنت خوانده‌ام، و اینها جزو نظریات اثبات‌گرایان قرن نوزدهم است که مارکس و انگلس به هیچ وجه با آنان موافق نبودند، و با این حرف، حال و هوایی نسبتاً خصمانه بر مجلس حاکم شد، و ما پس از آن به اراجیف بی‌ضرر ادبی پرداختیم. من درس خود را آموخته بودم. مجادله دربارۀ افکار و اندیشه‌ها در زمان حکومت استالین چیزی نبود بجز برانگیختن برخی از حضار به ابراز عقاید قابل پیش‌بینی، و قرار دادن کسانی که سکوت را ترجیح می‌دادند در گونه‌ای وضعیت مخاطره‌آمیز. آن روز، آخرین دیدار من با خانم آفینوگنووا و دوستانش بود. ظاهراً رفتار من بدور از آداب پذیرفتۀ زمانه بود، و واکنش آنان کاملاً منطقی.



چند روز بعد در معیت لینا ایوانوونا پروکوفیف، همسر سابق آهنگساز مشهور، با قطار به "پره دل کینو" رفتم. گفتند این حومۀ مسکو به ابتکار گورکی به کویی تبدیل شده بود تا نویسندگان نامدار بتوانند در محیطی آرام به کار خود بپردازند. اما با در نظر گرفتن خلق و خوی اهل هنر، طرحی که با این نیت خیر پا گرفته بود، همیشه هم به همزیستی مسالمت آمیز نمی‌انجامید؛ برخی تنش‌های شخصی و سیاسی را غریبۀ ناشی و نادانی چون این حقیرهم به صرافت در می‌یافت. خیابان پر درختی را طی کردیم که به خانه‌های نویسندگان ختم می‌شد. ضمن راه، مردی که مشغول کندن نهری بود صدایمان زد و پس از بیرون آمدن از نهربه ما نزدیک شد و خودش را یازویتسکی معرفی کرد و نام و نشان ما را جویا شد. بعد هم شرح مبسوطی دربارۀ رمان خارق‌العاده‌ای که تحت عنوان شعله‌های تفتیش عقاید نوشته بود بیان داشت و دوستانه توصیۀ خواندن آن را نمود وگفت منتظر رمان بعدی‌اش باشیم که فعلا در حال نوشتن آن بود و به زندگی و زمانۀ ایوان سوم و روسیۀ قرون میانه می‌پرداخت وتأکید کرد که کار بسیار بهتری خواهد شد. بعد هم خداحافظی کرد و به درون نهرش برگشت. خانم پروکوفیف این همه را تا حدی نامطلوب برشمرد، اما من شیفتۀ این تک‌گویی نا منتظر، بی پروا ، بی غل وغش و بس دوستانه شده بودم. برخوردهای ساده و بی‌واسطه را، حتی وقتی که خام بودند، و نیز زمانی که خالی از تشریفات و شعارهای آنچنانی به نظر می‌آمدند، می‌شد در محافل و مجالس غیررسمی مشاهده کرد، و من همواره مجذوب این نوع برخوردها می‌شدم.

خانهء پاسترناک در پره دل کینو

بعد ازظهر گرم و آفتابی اوایل پاییز بود. پاسترناک که در باغچۀ پشت داچا، با همسرش زینایدا و پسرش لئونید دور میز چوبی زمختی نشسته بود، به گرمی به استقبال ما آمد. دوست شاعرش مارینا تسه‌وه‌تایه‌وا به مناسبتی او را به " سلحشور عربی سوار بر اسب" تشبیه کرده بود: چهره‌ای داشت سبزه و افسرده و پر‌احساس و بس اصیل که از روی عکس‌های بسیار و نیز تابلوهای پدرش برایم آشنا بود. کند و با صدایی تِنور و یکنواخت حرف می‌زد، بی هیچ زیر و بمی؛ حالتی شبیه زمزمه‌ای کشدار که تقریباً هر کس که به دیدارش رفته بر آن تأکید کرده است: هر مصوتی آنقدر کش پیدا می‌کرد که گویی تکه‌ای است از یک آریای حزن‌انگیز اُپرایی از چایکووسکی، اما با شدت و حرارتی بس پرمایه‌تر. اندکی دستپاچه بسته‌ای را که برایش آورده و در دست داشتم به او سپرده و توضیح دادم یک جفت پوتین است که خواهرش لیدیا برایش فرستاده است. اندکی شرمگین، تو گویی پیشکشی به خیرات آورده باشم، گفت: « نه، نه، این درست نیست. حتماً اشتباهی شده. لابد آنها را برای برادرم فرستاده است». من هم سخت شرمنده شدم. همسرش، زینایدا نیکولایونا، به قصد خلاص کردن من از آن مخمصه، پرسید انگلستان در چه وضعی است و آیا آثار و عواقب جنگ را توانسته‌ایم پشت سر بگذاریم یا نه. پیش از آنکه من بتوانم پاسخی بدهم، پاسترناک در آمد که « در دهۀ سی – یعنی دقیقاً سال 1935 – سر راه بازگشت از کنگرۀ ضد فاشیستی پاریس، سری هم به لندن زدم. اجازه بدهید برایتان تعریف کنم. تابستان بود و من در ییلاق بودم که دو مأمور به سراغم آمدند، که احتمالاً از "ان.کا.و.د." بودند و نه از اتحادیۀ نویسندگان. ما در آن دوره ضاهراً ترس و هراسی از این حضرات نداشتیم. یکی شان گفت "بوریس لئونیدوویچ، یک کنگرۀ ضد فاشیستی در پاریس برگزار شده و شما هم دعوت شده‌اید. گفته‌اند فردا راه بیافتید. از راه برلین خواهید رفت و آنجا یک توقف چند ساعته دارید که می‌توانید هر کسی را که میل دارید ملاقات کنید. روز بعد به پاریس خواهید رسید و عصر همان روز در کنگره خطابه‌ای ایراد خواهید کرد". گفتم من لباس مناسبی برای یک چنین مراسمی ندارم. گفتند ترتیبش را می‌دهند. بعد یک کت فراک و شلوار راه راه و یک پیراهن سفید با سر آستین‌های آهار و یقۀ پاپیونی و یک جفت کفش ورنی برایم آوردند که درست قد و اندازه‌ام یود. اما به تمهیدی با همان کت و شلوار خودم رفتم. بعد شنیدم که آندره مالرو که از بانیان اصلی کنگره بود اصرار کرده بود که من هم دعوت بشوم. گویا به مقامات شوروی گفته بود که جای خالی من و ایزاک بابل ممکن است موجب حدسیات غیر ضروری بشود، زیرا ما دو نفر اسم و رسمی در غرب داشتیم، و در آن زمان لیبرال‌های اروپایی و آمریکایی تمایل چندانی به شنیدن خطابه‌های هر نویسندۀ شوروی نداشتند. این بود که حضرات، گرچه در فهرست اولیۀ نمایندگان شوروی نبودم، و خیلی هم طبیعی بود که نباشم، رضایت دادند.»

بوریس پاسترناک و برادرش، نقاشی از پدرش لئونید پاسترناک

پاسترناک در ادامه تعریف کرد که مطابق برنامۀ سفر، ضمن توقف در برلین، به دیدار خواهرش جوزفین و شوهر او رفته بود؛ وبعد در مقر کنگره با بسیاری از نویسندگان مهم و نامدار آشنا شده بود: درایزر، ژید، مالرو، فورستر، آراگون، آؤدن، اسپندر، رُزاموند لهمن و دیگران. و گفت: « خطابه‌ای هم ایراد کردم. گفتم "می‌دانم که این دیدار، تجمعی است از نویسندگان که به قصد سازماندهی مقاومت در برابر فاشیسم بر پا شده است. من اما یک حرف در این باب دارم و بس: سازمان بی سازمان. سازمان یعنی مرگِ هنر. فقط استقلال شخصی کار از پیش خواهد برد. در 1789 و 1848 و1917 نویسندگان نه بر له چیزی سازمان یافتند و نه بر علیه چیزی. تمنا می‌کنم، التماس‌تان می‌کنم تن به هیچ سازمانی ندهید". فکر می‌کنم این حرف، باعث شگفتی بسیار شد. اما چه چیز دیگری می‌توانستم بگویم. فکر کردم پس از بازگشت به روسیه دچار دردسر بشوم، اما نه آن زمان کسی حرفی به من زد و نه بعد. از پاریس سری هم به لندن زدم، و آنجا دوستم لومونوسوف را دیدم که آدم فوق‌العاده‌ای است و مهندس است، یعنی مثل آن همنامش اهل علم و دانش است. و بعد با یک کشتی روسی به لنینگراد برگشتم، توی کشتی با شچرباکوف هم‌کابین بودم که آن موقع دبیر اتحادیۀ نویسندگان بود و نفوذ بسیار داشت. من در جریان آن سفر، یک نفس، شب و روز، حرف زدم. او در کمال عجز، التماسم می‌کرد بس کنم تا او بتواند بخوابد. اما من ول کن نبودم. دیدار از پاریس و لندن بیدارم کرده بود. نمی‌توانستم ساکت بمانم. تمنای رحم و شفقت می‌کرد، ولی من یک بند حرف می‌زدم. لابد فکر کرده بود عقل از سرم پریده است. و شاید وضع امروزم مرهون همین تشخیص طبی حضرتش باشد.» پاسترناک نخواست آشکارا بگوید که شاید مقاماتِ وقت، وی را آشفته حال و یا حداقل غیرطبیعی ارزیابی کرده بودند، و همین باعث شده است از "تصفیۀ بزرگ" جان سالم در ببرد؛ اما حاضران به من گفتند که این همه را به وضوح درک می‌کنند، و بعداً قضیه را برایم توضیح دادند. سال‌ها بعد از مالرو در‌بارۀ این سخنرانی پاسترناک پرس و جو کردم، اما او گفت که چیزی از آن به یاد نمی‌آورد.

پاسترناک سپس پرسید آیا آثار نثر او، و بخصوص کودکی لوورس ( (Childhood of Luvers را، که دست بر قضا سخت می‌ستودم، خوانده‌ام یا نه. گفتم‌اش که با آثار نثر وی نیز آشنایی دارم؛ اما یکباره، و بس نامنصفانه، درآمد که « از چهره‌تان پیداست که این آثار به نظرتان تصنعی، پُراطناب، پُرتکلف و به نحو زننده‌ای مدرنیست هستند؛ نه، نه، حاشا نفرمایید، کاملاً معلوم است چنین نظری دارید و اتفاقاً حق هم با شماست. حقیقت آن است که خودم هم از نوشتن آنها شرمنده‌ام، از شعرهایم نه، فقط از نثرم؛ در این آثار، سخت تحت تأثیر ضعیف‌ترین و عوضی‌ترین ایده‌های جنبش سمبولیسم بوده‌ام که در آن سال‌های آکنده از هرج و مرج عارفانه، خیلی مُد روز بود. البته آندری بلی نابغه‌ای تمام عیار بود – پتربورگ و کوتیک لتایف پر از تکه‌های شگفت‌انگیزند – می‌دانم، لازم نیست شما به من بگویید – اما تأثیر او بر من مخرب و محتوم بود – جویس اما مبحث دیگری است – هر آنچه در آن دوره نوشته‌ام آکنده از عقده است و زورکی و شکسته بسته و تصنعی و بیهوده؛ اما حالا دارم چیزی می‌نویسم کاملاً متفاوت، یک چیز تازه، کاملاً نو، و بس روشن و برازنده و آراسته و ناب و بی‌تکلف – درست چیزی است که وینکلمان می‌خواست، بله، و نیز گوته؛ و این حرف آخرم خواهد بود، و مهم‌ترین حرف من به دنیا. این اثر چیزی است که میل دارم با نام من مترادف بشود، و قصد دارم بقیۀ عمرم را صرف آن نمایم. »

البته این کلمات، ضبط دقیق و بی‌کم و کاست گفته‌های پاسترناک نیست، و من این همه و نیز شیوۀ تکلم او را از روی حافظه نقل می‌کنم. طرحی که پاسترناک از آن سخن می‌راند، بعدها به رمان دکتر ژیواگو  تبدیل شد.  او طی همان سفر من (در 1945) پیشنویس چند فصل آغازین آن را به پایان برده بود که به من داد بخوانم، و با خودم به انگلیس ببرم و به خواهرش در آکسفورد تحویل بدهم، و من این خواهش او را عملی ساختم، اما طرح و شکل تمامی رمان مدتها بعد بر من معلوم گردید.

پس از آن، پاسترناک لحظاتی سکوت اختیار کرد، وهیچ کدام سخنی نگفتیم. تا اینکه خود او سکوت را شکست و گفت چقدر به گرجستان و به نویسندگان گرجی، بخصوص پائولو یاش‌ویلی و تیتسیان تابیدزه، که از دوستان نزدیکش بودند، ارادت دارد، و به شراب گرجی نیز بی علاقه نیست. می‌گفت در گرجستان همواره مقدمش را گرامی می‌دارند. سپس، لابد از سر نزاکت، از اوضاع غرب پرسید؛ اینکه آیا با هربرت رید و نظریۀ پرسونالیسم او آشنا هستم؟ و در اینجا توضیح داد که نظریۀ پرسونالیسم در اساس شقی است از فلسفۀ اخلاقی و بخصوص ایدۀ آزادی فردی کانت، و مفسر او، هرمان کوهن، که خود در زمان تحصیل در ماربورگ در سال‌های پیش از جنگ اول جهانی، شاگرد او بوده و ارادتی به وی داشت. و پرسید آیا با فردگرایی به روایت کانت آشنا هستم ؟ و افزود بلوک در تفسیر نظریۀ آن فیلسوف بزرگ کاملاً خطا رفته و در شعری که تحت عنوان کانت سروده است، وی را به یک صوفی بدل ساخته است. بعد پرسید آیا با اشتفان شیمانسکی، مؤلف پرسونالیست و ویراستار ترجمۀ تعدادی از آثار خود او، آشنایی دارم؟  اینجا در روسیه اتفاق تازه‌ای نیفتاده بود تا بتواند برای من تعریف کند، بایستی درک کنم که ساعت در روسیه ( و متوجه شدم که نه او و نه دیگر نویسندگانی که با آنها صحبت کرده بودم، هرگز از عبارت "اتحاد شوروی" استفاده نمی‌کردند) در حوالی سال 1928 ، یعنی هنگامی که روابط کشور با دنیای خارج قطع شد، متوقف گردید. در شرح زندگانی و آثار خود او در مثلاً "دائرة‌المعارف شوروی" هیچ اشاره‌ای به زندگی و نوشته‌های بعدی وی نشده است. در این هنگام، کلام او را لیدیا سیفولینا، نویسندۀ جاافتاده‌ و مشهوری که وسط جملۀ او وارد مجلس شده بود، قطع کرد و گفت: « بله، من هم سرنوشت مشابهی پیدا کرده‌ام. آخرین سطرهای مقالۀ مربوط به من هم در آن دائرة‌المعارف به این شکل است: سیفولینا در حال حاضر به یک بحران روانی و هنری دچار شده است. و این مقاله طی بیست سال گذشته عوض نشده است. کتابخوان‌های امروز در این مملکت فکر می‌کنند من هنوز در یک بحران روانی، و نوعی تعلیق، به سر می‌برم. من و شما، بوریس لئونیدوویچ، مثل مردم پمپئی هستیم که وسط روز روشن، زیر آوار خاکستر مدفون شدند. اطلاع زیادی هم ( از دنیای خارج) نداریم. مثلاً من می‌دانم که مترلینک و کیپلینگ درگذشته‌اند، اما خبر ندارم آیا اچ جی ولز ، سینکلر لوییس، جویس، بونین و خوداسه‌ویچ زنده‌اند یا نه.» پاسترناک با شرمندگی موضوع را عوض کرد و بحث را به نویسندگان فرانسوی کشید. گفت پروست را خوانده است – دوستان کمونیست فرانسوی همۀ مجلدات شاهکار او را برایش فرستاده بودند – و گفت با آن آشناست و اخیراً آن را دیگر بار خوانده است. تا به آن هنگام، نام سارتر یا کامو را نشنیده بود ( در دیدار بعدی‌ام با او در 1956 گفت یکی دو تا از نمایشنامه‌های سارتر را خوانده است، اما هنوز اثری از کامو، که ارتجاعی و طرفدار فاشیسم قلمداد شده بود، نخوانده بود ) و گفت از همینگ‌وی خوشش نمی‌آید، و افزود: « اینکه چرا آنا آندره‌یونا – آخواتووا- این همه او را می‌ستاید، من یکی نمی‌فهمم. » سپس بسیارگرم و دوستانه از من خواست در آپارتمانش در مسکو – که از ماه اکتبر به آنجا می‌رفت- حتماً به دیدارش بروم.

(پایان بخش دوم)

 

 

 

مطالب مرتبط

چهار شعر از اُسیپ ماندلشتام

هزارپيشه

دربارۀ چارلز بوکوفسکی و رمان «هزارپیشه»

هنر زندگی‌نگاری

لارنس فرلین‌گتی، ملک‌الشعرای سان فرانسیسکو

ناکامی در سفارش ترجمه

یادی از منوچهر آتشی

نامه‌های برشت

گفتگویی با مانوئل پوییگ

هنر ترجمه

هنر ترجمه

داستانی و غیر داستانی (بخش دوم)

داستانی و غیر داستانی

هنر ترجمه

گفتگویی با مانوئل پوییگ

درباره‌ی زیر و بم‌های ترجمه

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

دیدار با نویسندگان روس در 1945 و 1956

ترک‌بک

آدرس ترک‌بک برای اين مطلب
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/488

نظر بدهيد

(نظر شما پس از تأييد منتشر خواهد شد. نيازی به دوباره فرستادن نظر نيست.)